تبليغاتX

اولین غم و آخرین نگاه

اولین غم و آخرین نگاه

از زندگي از اين همه تكرار خسته ام
از هاي و هوي كوچه و بازار خسته ام
دلگيرم از ستاره و آزرده ام ز ماه
امشب دگر ز هر كه و هر كار خسته ام
دل خسته سوي خانه تن خسته مي كشم
اه كزين حصار دل آزار خسته ام
بيزارم از خموشي تقويم روي ميز
وز دنگ دنگ ساعت ديوار خسته ام
از او كه گفت يار تو هستم ولي نبود
از خود كه بي شكيبم و بي يار خسته ام
تنها و دل گرفته و بيزار و بي اميد
از حال من مپرس كه بسيار خسته ام

+نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت19:2توسط مجتبی | |

 

من به هیچ وجه خدا را لمس نکردم ولی خدایی که قابل لمس کردن باشد که دیگر خدا نیست

اگر هر دعایی را هم اجابت کند همینطور.همان جا بود که برای نخستین بار حدس زدم که

عظمت دعابیش از هر چیز در این نهفته است که پاسخی به آن داده نمی شود و زشتی سوداگری

رابه این مبادله راهی نیست.این را هم دریافتم که آموختن دعا آموختن سکوت است وعشق فقط از

جایی شروع می شود که دیگر هیچ انتظاری برای گرفتن هیچ چیز وجود نداشته باشد.عشق تمرین

نیایش است ونیایش تمرین سکوت ...

 

+نوشته شده در شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت21:51توسط مجتبی | |

نازنين سفر تنها سهم من از چشمان تو بود . ديشب فانوس زندگي ام به اميد روي تو روشنايي مي بخشيد و امشب بي تو در گذرگاه خفته است . اكنون زمان كوچ پرستوها و نزديك شدن غروب بر بام شهر است و من باز آخرين قطرات اشكم را روشنايي ستاره هاي يادت ميكنم و نهال عشق را در گلدان خالي زندگي ام مي كارم تا در نبود تو خزان و تنهايي مرا از پاي در نياورد . چشم در چشم غروب با قلبي پر از درد و سينه اي مملو از تنهايي به ياد شبي مي افتم كه مرا با كوله باري از دلواپسي و دلتنگي تنها گذاشتي و آرام سفر كردي ....

+نوشته شده در سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت22:38توسط مجتبی | |

تنها نگاه بود و تبسم میان ما، تنها نگاه بود و تبسم

اما نه

گاهی که از تب هیجان ها بی تاب می شدیم

گاهی که قلب هامان می کوفت سهمگین

گاهی که سینه هامان چون کوره می گداخت

دست تو بود و دست من این دوستان پاک

کز شوق سر به دامن هم می گذاشتند

و از ین پل بزرگ ، پیوند دست ها

دلهای ما به خلوت هم راه داشتند

یک بار نیز یادت اگر باشد

وقتی تو راهی سفر بودی

یک لحظه وای تنها یک لحظه

سر روی شانه های هم آوردیم

با هم گریستیم

تنها نگاه بود و تبسم میان ما

ما پاک زیستیم

ای سرگشیده از صدف سال های پیش

ای بازگشته از سفر خاطرات دور

آن روزهای خوب

تو آفتاب بودی بخشنده ، پاک ، گرم

من مرغ صبحدم بودم مست و ترانه گو

اما در آن غروب که از هم جدا شدیم

شب را شناختیم

در جلگه غریب و غم آلود سرنوشت

زیر سم سمند گریزان ماه و سال

چون باد تاختیم

درشعله شفق ها غمگین گداختیم

جز یاد آن نگاه

مانند موج ریخت بهم هر چه ساختیم

ما پاک سوختیم ، ما پاک باختیم

ای سر کشیده از صدف سال های پیش

ای بازگشته ای خطا رفته

با من بگو حکایت خود تا بگویمت

اکنون من و توایم و همان خنده و نگاه

آن شرم جاودانه ، آن دست های گرم

آن قلب های پاک ،

 و آن رازهای مهر که بین من و تو بود

ما گرچه در کنار هم اینک نشسته ایم

بار دیگر به چهره هم چشم بسته ایم

دوریم هر دو دور

با آتش نهفته به دلهای بیگناه

تا جاودان صبور

ای آتش شکفته اگر او دوباره رفت

در سینه کدام محبت بجویمت

ای جان غم گرفته بگو دور از آن نگاه

در چشمه کدام تبسم بشویمت ...

 

+نوشته شده در دوشنبه ششم آذر 1385ساعت21:6توسط مجتبی | |

 

اگر سر به سينه ام بگذاري خواهي شنيد صداي قلبي

را كه روزي خون سرخ عشق از آن فوران مي كرد

صداي قلبي را كه تك تك ضرباتش در اميد ديدار دوباره مي تپيد

اما امروز آن قلب با كوچكترين تلنگري خواهد مرد و ضرباتش

به دنبال تيك تيك ساعت مي دوند تا روزي سنگيني سرد خاك را

بر پيكر بي جانش احساس كند آن پيكري كه هيچكس به غرورش

احترام نگذاشت آن پيكري كه روزي نام تو را در تمام وجودش

فرياد زد و تو آن را نشنيدي

چه كسي خراب كرد كلبهء آرزوهايم را؟

و شكست آن غروري را كه وجودش را در نگاههاي سرد تو

خشكاندم. و چه كوتاه بود همسفر تو بودن در جاده هاي سر نوشت!

 

+نوشته شده در یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت10:47توسط مجتبی | |

حيف اين عمر كه بيهوده گذشت به هواداري آن عشق دروغ

حيف اين دل كه چون ابله اي زير باران هوس هايت

فقيرانه شكست حيف اين دست كه چون شاخ نياز

بر زمين تن آلود خميد حيف اين چشم كه معتاد تو شد

واي از اين ديده كه بيهوده گريست حيف اين قلب كه

بيچاره چو اشك زير پاي تو هوس باز غريبانه شكست

بخدا سيرم از اين عشق دو پهلوي تو پست

من صميمانه به تو شاد شدم به خيالي كه

شوي همسفرم تا دم مرگ

 تو نگفتي كه صميمانه مرا مي خواهي؟

تو نگفتي كه بجز عشق مرا در دلت جا ندهي؟

با توام اي همه ترفند و فريب تو چه كردي با من ساده دل عاشق

بخدا سيرم از اين بازي طفلانه دگر

 اينك اين دل كه به من دادي  ببر

  

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385ساعت23:18توسط مجتبی | |

محبوبم بیا و به چشمان اشک آلودم نگاه کن تا غمهای دنیا را فراموش کنم و

 در آیئنه جمال زیبایت زندگی را دوست داشتنی تر ببینم بیا تو هم دوستم بدار

و نهال این دوستی را با اشکهایت آبیاری کن .

تو می توانی دوستی مرا نپذیری ، می توانی مرا از خود برانی ، می توانی

 چشمهایت را وادار کنی تا مرا نبیند، من هم می توانم چشمانم را وادار کنم

تا تو را نبیند، می توانم زبانم را وادارکنم تا نام تو را بر خود جاری نکند

ولی قلبم او دیگر در اختیار من نیست ، او به خواسته خود خو گرفته است

و تا زمانی که زنده هستم به خاطر تو خواهد نالید...

 

+نوشته شده در شنبه دهم تیر 1385ساعت10:53توسط مجتبی | |

غربت من هر چي كه هست از با تو بودن بهتره

آخر خط زندگي اين نفساي آخره

وقتي دارم با هر نفس از اين زمونه سير مي شم

وقتي با يه زخم زبون از اين و اون دلگير مي شم

اين آخر راه ديگه بايد كه تنها بميرم

تنها تواوج بي كسي تو غربت اروم بگيرم

بايد برم بايد برم بايد كه بي تو بپرم

آخ كه چه سنگين مي زنه اين نفساي آخرم

سكوت من نشونه رضايتم نيست مي دوني

گلايه هام و ميتوني از توي چشمام بخوني

بگو آخه جرمم چيه كه بايد اينجور بسوزم

هيچي نگم داد نزنم لبامو رو هم بدوزم

دربدر غزل فروش منم كه گيتار ميزنم

با هر نگاه به عكست انگار من خودم و دار ميزنم

نفرين به عشق به عاشقي نفرين به بخت و سرنوشت

به اون نگاه كه عشقت و تو سرنوشت من نوشت

نفرين به من نفرين به تو نفرين به عشق من و تو

به ساده بودن من و به اون دل سياه تو

 

+نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385ساعت0:46توسط مجتبی | |

 

 

 

 

توي اين دنيا كه مو ندن يه عذابه

تن ادم مثل يه خط و كتابه

توي اين شهري كه دوستي و رفاقت

مثل عروسكه متر سكه يه خوابه

خيلي حرفه كه ادم هيچي نگه دووم بياره

كه رفيق جاي رفيق عهدش وزير پا بزاره

خيلي حرفه خيلي حرفه

توي با تو بودن و يكي شدنها

تا نيمه راه اومدن و دور زدنها

ظاهرا با تو رفيق بودن و اما

نارفيق بودن و پشت پا زدنها

خيلي حرفه كه ادم هيچي نگه دووم بياره

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385ساعت11:41توسط مجتبی | |

چون قايق شكسته ز توفانم
ساحل مرا به خويش نمي خواند
امواج مي خروشند
امواج سهمگين
آيا كدام موج
اينك مرا چو طعمه به گرداب مي دهد ؟

گرداب مي ربايدم از اوج موجها
در كام خود گرفته مرا تاب مي دهد
فرياد مي كشم

آيا كدام دست
برپاي اين نهنگ گران بند مي زند ؟

ساحل مرا به وحشت گرداب ديده است
لبخند مي زند

+نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1385ساعت1:57توسط مجتبی | |